حاج آقای موحدی فر زمانی که طلبه بوده و در قم تحصیل میکردند در ماه های محرّم و صفر و ماه مبارک رمضان برای رفتن به منبر و پاسخ سئوالات شرعی مردم به کپورچال میآمدند پدرم به دلیل اعتقادات مذهبی خواهر خانمش را که با ما زندگی میکرد با وجود خواستگارهای متعدد به عقد ایشان درآورد و ایشان بعد از آن چند سالی نیز به تحصیل در قم ادامه دادند و رفت و آمد میکردند تا اینکه درسشان به پایان رسید سپس پدرم خانه باغی که داشتیم در اختیارشان گذاشت تا در آنجا زندگی کنند و مرا نیز آزاد گذاشته بود تا هروقت خواستم به منزلشان بروم یا اگر خرید و یا کمکی خواستند برای شان انجام دهم چون عقیده داشت معاشرت من با ایشان سبب میشود تا هم درس و مشقم خوب شود هم بتوانم قران را بخوبی قرائت کنم و همیشه میگفت میخواهم بعد از مرگم بتوانی چند آیه قرآن برایم بخوانی امّا من و حاج آقا هیچ اصراری به این کار نداشتیم من در کلاس های قران ایشان چیزهایی یاد گرفته بودم ولی هروقت که من قران میخواندم ایراد زیاد داشتم میگفت خوب ادغام نکردی درست اخفا نکردی این حروف را خوب ادا نمیکنی و من زیر بار نمی رفتم و کار بالا میگرفت ومن می رفتم و چند روزی پیدایم نمی شد، باید اضافه کنم که آنجا دیگر فقط خانه خواهریا خاله نبود بلکه خانه دوم من شده بود بعلّت سفرهای زیاد حاج آقا و تنها ماندن زن و بچّه هایشان من اغلب آنجا بودم و گاهی به منزل خودمان سری میزدم. من در تمام جلسات قران ایشان نیز شرکت می کردم ولی هرگز قران درجمع نمی خواندم وایشان هم اصرار نمی کرد، جماعت میگفتند شما چرا قرائت نمیکنید حتماً میخواهید وقتی که زبان باز کردید مثل بلبل چهچه بزنید و این بار مسئولیّتم را بیشتر میکرد در این زمان من سال اول دبیرستان بودم البته بودن درآنجا برایم مزایایی نیز داشت و در نهایت نظر پدرم نیز تامین گردید.
یک وقت ایشان پدرم را تشویق کردند که یک افطاری داده تا تمام ملّاهای منطقه در آن شرکت کنند واین دعوت انجام شد کپورچالی که پنج ملّا را با هم هیچوقت در خود ندیده بود بیست سی نفر عمامه بسردر یک زمان به مسجد کپورچال برای اقامه نماز آمده و پس از صرف افطار درمنزل ما و برگزاری جلسه قران، آنجا را ترک کردند و این برای من خیلی جالب بود این مربوط به سال های قبل از ۱۳۴۰ بود خودشان نیز بعدها گاهی این کار را انجام میدادند و همیشه عده ای را گروهی برای صرف شام یا افطار دعوت میکردند و این بزرگترین تفریح این مردان خدا بود وقتی پدرم این خانه باغ را فروخت ایشان چندین منزل عوض کردند که هرکدام داستانی دارد، بعدها که صحبت هایشان در منبر برای مردم تکراری شده بود برای سخنرانی ها در ماههای محرم و صفرافراد خاصّی را تعیین کرده و از آنها دعوت میکردند که در مسجد سخرانی کنند و خودشان فقط عهده دار نماز جماعت و بیان مسائل شرعی مردم بودند و گاهی از روستا های اطراف از ایشان برای سخنرانی ها دعوت میشد در سال ۱۳۴۰ که حسابی عیالوار و بچّه دار شده بودند تصمیم گرفتند به کار خود رونق بیشتری داده و اقدام به اخذ دفتر ثبت ازدواج در آن منطقه نمایند که بعد از نصب تابلو و انجام تبلیغات و ایجاد دفتر و مقدمات کار، اغلب ایشان را برای انجام عقد ازدواج به منطقه چهار فریضه از بشمن گرفته تا رضوانشهر و کسما وصومعه سرا تا آبکنار و خمیران شیلسرو کرکان و سیاوزان و… میبردند یا اینکه عروس و داماد برای ازدواج، گروهی و خانوادگی به منزل ایشان میآمدند ومراسم ازدواج انجام میگرفت و اتاق هایی نیز برای اینکار ترتیب داده بودند.
گاهی داماد، عروس را فراری داده و به منزلشان برای عقد ازدواج میآوردند ایشان با تجربه ای که داشتند عروس را در اتاقی که مخصوص این کار درست کرده بودند نگاه میداشت و به داماد میگفتند تو برو و مقدمات کار را فرهم کن و خیالت از بابت عروست راحت باشد اگر شناسنامه ها را نیآورده اید بروید و بیآورید اگر پدر و مادرت راضی نیستند بروید و راضیشان کنید، پدر و مادر دختر را نیزتوسط واسطه ها راضی کنید و بگویند که جای دخترشان امن است و تقاضای بخشش و رضایت شما را دارند، اگر دختر به سن قانونی ازدواج نرسیده است بروید و از دادگستری شرط سن بگیرید، البته حاج آقا سه رییس دفتر یا منشی در مقاطع مختلف داشتند که در این کارها و همچنین نوشتن دفترها و اسناد به ایشان کمک میکردند و مقدمات کار را برای ازدواج فراهم میکردند اصولاً بعد از سه روز تا یک هفته تمام کارها روبراه میشد و خانواده ها باهم آشتی کرده و برای عقد میآمدند و اغلب ازدواج طرفین با خیری و خوشی صورت میگرفت. گاهی هم مردم برای ازدواج در محلّات همین منشی ها را میدیدند و اینها مقدمات کار را برای عقد فراهم میکردند چون اینها کار راه انداز بودند و درصدی از حق ثبت ازدواج به آنها پرداخت میشد.
یک روزبرای بازرسی دفتر ازدواج حاج آقا از دادگستری بندرانزلی آمده بودند شماره های ردیف ازدواج ها باهم منطبق نبود مثلاً شماره ردیف دفتر حاج آقا ۵۷۴۵ بوده در حالیکه تعداد شماره های ثبت شده در دادگستری ۳۷۴۵ بود یعنی حدو ۲۰۰۰ ازدواج در دادگستری ثبت نشده که ممکن بود موجب اشکال در آینده شود البته اشکال پیش آمده بود شخصی برای گواهی ازدواج به دادگستری مراجعه کرده بود ولی اثری از ازدواجش در آنجا نبود، کاشف به عمل آمد یکی از این منشی ها که ماهانه تعداد ازدواج را که حدود ۴۰ – ۲۰ تا میشد با پول تمبر که برای هرنفر ۲۰ تومان در آن زمان بود حدود ۱۵ – ۱۰ تا ماهانه کمتر گرارش میکرده و پولش را به زخم خودش زده بود که این تعداد در طول هشت ده سال اینقدر شده بود که مبلغ معادلش در امروز بیش از صد میلیون تومان میشد که حاج آقا این پول را به اقساط پرداخت کرد و آن منشی دیگر بسر کارش نیآمد ولی فرد مذکور در امور حقوقی و دعاوی بسیار وارد و کاردان بود.
روزی یک شاگرد شوفر که همیشه برای حاج آقا در مینی بوس خودشان برای رفتن به بندر انزلی یا آبکنار جا رزرو میکرد و با ایشان سلام و علیک داشت به دفتر ایشان آمد ( دفتر حاج آقا منزلشان بود ) میخواست با دختر یکی از آشنایان ازدواج کند بعد از ازدواج پاکتی در بسته به حاج آقا داد که داخل پاکت میشد چند اسکناس را لمس کرد و میزانش را تقریباً حدس زد حاج آقا پاکت را به زیر پتویی که رویش نشسته بود گذاشت و آنها خداحافظی کردند و رفتند حاج آقا وقتی پاکت را باز کردند دیدند تعدادی کاغذ جلد سیگار تا شده و روی آنرا با یک اسکناس بیست تومانی پوشانده و در پاکت گذاشته اند و چند روز بعد که حاج آقا را درماشین می بیند عذر خواهی کرده و گفته بیشتر از آن برایش مقدور نبوده است و خواسته که راضی باشند ایشان گفتند مانعی ندارد چون پول تمبر را داده ای انشاالله حلال است حق ثبت ازدواج در آن وقت بین صد تا صد و پنجاه تومان بسته به میزان مهریه بوده است.
یک روز تعدادی مرد و زن از روستاهای اطراف آمده بودند و میخواسند زن ۴۵ ساله ای را به عقد مرد پنجاه ساله ای در آورند هردو قبلاً ازدواج کرده بودند ولی در آن زمان مجرد بودند و این ازدواج دوّمشان بود، نشستند و صحبت کردند سناسنامه ها گرفته شد و دفترها نوشته شد قبل از خواندن خطبه عقد حاج آقا سئوال کرد عروس خانم شما حاضرید شما را با مهریه معلوم به عقد دائمی آقای داماد درآورم از طرف شما وکیل هستم خطبه عقد را جاری کنم؟ گفت من نمیدانم اختیار ما دست کدخدای ماست ( بالهجه گیلکی ) کدخدا گفت بله بفرمایید مبارک است انشاالله، دوباره حاج آقا سئوال کردند عروس خانم ازطرف شما وکیل هستم؟ گفت هرچه کدخدا بگویند، کدخدا گفت بله حاج آقا بخوانید و کار را تمام کنید حاج آقا گفت نه آقا خودش باید بگوید کدخدا با تحکّم به ایشان گفت: خاخور بگو دیگه، گفت چه بگویم؟ کدخدا پرسید چرا آمده ایم اینجا؟ زن گفت آمده ایم تا خطبه عقد حلالیّت مرا با مشت محمّد ما بخوانند ( بالهجه گیلکی ) گفت خوب وقتی سئوال میکنند راضی به این ازدواج هستی؟ بگو بله، گفت بله بله، چادر را هم طوری پایین کشیده بود که چیزی از صورتش دیده نمیشد حاج آقا که طبع شوخیش گل کرده بود یا فکر کرد شاید مشکلی یا اجباری در بین باشد گفت قبول نیست من وقتی سئوال میکنم شما بفرمایید بله، خلاصه چند بار این قول گرفتن ها تکرار شد تا حتی به شوخی کار به گل آوردن عروس و گلاب گیری هم کشید.
من چندین بار نیز شاهد ازدواج هایشان بودم و جای شهود عقدها را امضاء میکردم، برای ازدواج من نیز که درتهران انجام شد از ایشان دعوت کردیم که تشریف بیآورند و خطبه عقد ما را نیز جاری نمایند ایشان قبل ازاینکه به سن کهولت برسند دراثر ناراحتی هایی که برایشان در دهه شصت پیش آمد بعلت بیماری مرموزی درسال ۱۳۶۸ دارفانی را وداع گفتند. حق به گردن ما داشتند خداوند بیامرزدشان و با انبیا واولیا محشورشان فرماید.
.
نویسنده: آقای ولی الله پورقلی کپورچالی
منبع: سایت کرکان بندرانزلی
با سلام
خاطره جالبی بود. برای من یاداور معلم قرآن کلاس اول راهنمایی ام شد. از بس سر رعایت ادغام و اخفا و…. مصر بود. خدا خیرش دهد که انصافا تاثیر بسزایی در قرائت من داشت. خانم جمعه زاده
الهام عزیز سلام
ازاینکه مطلبی دراین پست نوشته اید سپاسگزارم
خداوند همه معلمین باوجدان را بیآمرزد خصوصاً معلّمین قرآن را
که همیشه سعی داشتند در آموزش آن حقً مطلب را را ادا نمایند.