کم کم حالمان داشت بهتر می شد. با اولین پولی که سید فرستاد به زندگیمان یک سرو سامانی داده بودم، اول کمی از بدهکاری که به حاج جعفر بقال داشتیم را دادم و گفتم سید برای کار رفته به بندر عباس و در هر نوبت که برایمان پول بفرستد من هم کم کم بدهی شما را خواهم داد، به عباس نانوا هم همینطور.رنگ و روی بچه ها داشت بهتر می شد، با هر تغییر خوبی که در صورت بچه ها می دیدم و با هر بار غذا خوردنشان ریش ریشهای دلم بهتر می شد و رو به بهبودی می رفت. بدهکاری به برادرم احمد هنوز مانده بود . می گفت عجله ای ندارد،فعلاً بدهکاری مردم را تسویه کن تا بعداً.حدود ۲ ماه بعد دومین پول هم که سید داده بود به یکی که بچه انزلی بود برایمان بیاورد را گرفتیم و اوضاعمان داشت سرو سامان می گرفت.
اولین بار که از امام زاده آمدم خانه و رقیه پولی را که سید فرستاده بود به من داد همان موقع دوباره برگشتم امام زاده و اول یک ۱۰ تومانی داخل صندوق نذورات انداختم،در حالی که سراپا خیس باران بودم و اشک و باران قاطی شده روی صورتم روان بود که این بار اشک شادی بود. سرم را گذاشتم روی پارچه سبز کشیده شده روی سنگ قبر امام زاده و بوسه بارانش کردم و می گفتم خدایا شکرت ، یا آقا سید ابراهیم شکرت،ای ناجی بی پناهان و از همان جا و از در باز امام زاده به بیرون وبه قبرها چشم دوختم که همه رفتگان با چه آرامشی آنجا خوابیده بودند،فکر کردم آنها هم مثل من روزگاری با سختی ها دست و پنجه نرم کرده اند ، یک روزهائی را شاد بودند و بیشتر روزها را هم درگیر زندگی با مشکلا ت ریزودرشتش و سرآخر هم آمده اند اینجا دراز به دراز خوابیده اند.آمدم بیرون و نفس عمیقی کشیدم و از روی سنگ قبرها گذشتم و رفتم سمت خانه.به فکر سید افتادم ،آلان در چه حالی است یک آن دلم برایش سوخت ،بنده خدا در شهرغریب با فرسنگها فاصله در سختی و مشقت ودرحال کار کردن است دلم هوایش را کرد .از ته دل برایش دعا کردم ………..
.
ارسالی : آقای رحیم احمدجوی کپورچالی
ایمیل نویسنده : rak40ea@yahoo.com
منبع: سایت کرکان بندرانزلی
سلام جناب احمد جوی عزیز
مثل همیشه خوب و شیوا نوشته اید. فقط خواهشی دارم اینکه اگر این داستان ادامه دارد فواصل قسمتهایش را کمتر کنید تا برای تعقیب آن مجبور به عقب گرد نشویم. با این گرفتاریهای روزمره امکان تمرکز طوبل المدت مشکل است.